مرگبازی کتاب خوبیست، برای من که از داستان کوتاه خوشم نمیآید یا بهتر است بگویم با داستان کوتاه حال نمیکنم، و کتاب ایرانی هم نمیخوانم. اما مجموعه مرگبازی را بیشتر از داستانهای کوتاه دیگر دوست داشتم. بیشتر از ها کردن هوشمندزاده و مخصوصا بیشتر از کافه پیانو. شاید مقایسه درستی نباشد. اما من منتقد نیستم و بهعنوان یک خواننده معمولی کتابخوان نظر خودم را میگویم.
بهترین ویژگی کتاب آن است که ذهنت را فعال نگاه میدارد. وادار میشوی برای خواندن کتاب فکر کنی. و این درست نقطه تمایزش نسبت به کافهپیانو ست که همه اتفاقات آن بسیار معمولی و جاری در سطح است، بیآنکه نویسنده هیچ زحمتی کشیده باشد ذرهای تخیل را چاشنی کارش کند.
بیشترین قصهای که دوست داشتم دفترچهی کوچک خاطرات من بود. نصف داستان را خوانده بودم که تازه فهمیدم قضیه از چهقرار است.
اسامی داستانها جالبند. نهفقط جالب که برای هر قصه کاملا مناسبند و در عین حال یک نام معمولی نیستند. بهترین نام از آن این قصهها بود: فانفار و یکروز آفتابی برای جغد.
یک داستان را هم نفهمیدم. خود داستان مرگبازی را که باید احتمالا آس کتاب باشد و شاید بههمین دلیل نام کتاب برگرفته از آن است. فکر کنم باید یکبار دیگر بخوانمش.
در کل برای نویسندهای جوان آغازی فراتر از انتظار من بود - کتاب دیگری از آقای رضاييزاده نخواندهام- و بهنظر میرسد این نویسنده جوان اگر همین طور بهپرواز تخیلش بها بدهد و فکرش را رها کند تا آزادانه بهجاهایی سربکشد که مثل مکانها و اتفاقات کافهپیانو عادی و روزمره و دم دست نیست، و در عوض مثل این عبارت که میگوید : سرش را پرت میکند وسط خیابان - و بهمن خواننده درست همین حس را منتقل میکند که سر آن آدم بیچاره کنده میشود و قل میخورد روی آسفالت، در عین حال دردی درونم را مچاله نمیکند و فقط بهقل خوردن سر فکر میکنم و اینکه یکسر چطور بهنظر میرسد وقتی قل میخورد- رویا پروری کند، یک نویسنده متفاوت با دیگر نویسندگان ایرانی خواهدبود.
نام كتاب: مرگبازي
نويسنده: پدرام رضايي زاده
نشر: چشمه
چاپ:اول
قيمت: 1400 تومان
Comments (4)
سلام.
امیدوارم که خوب باشی.
راستش بی غرض میگم اما نوشتت خیلی خام و یه جورایی بچه گانه بود.
من هم کافه پیانو را خوندم و هم مرگ بازی را.نوشتت جوری بود که انگار برای تعریف از مرگ بازی حتما میزدی توی سر کافه پیانو!
Posted by matin kashani farid | September 30, 2008 11:30 PM
Posted on September 30, 2008 23:30
فروغ عزیز درود!
کاملن حق با شما بود که چرا اینجا مهجور افتاده!؟ اما من این کتاب را هنوز نخواندهام و کتاب «وقتی نیچه گریه کرد» را سفارش داده و همین روزها به دستام میرسد!
امیدوارم کم لطفی دوستان شما را از این بلاگ دلزده نکند!
شاد زی
Posted by محمود | September 29, 2008 9:22 AM
Posted on September 29, 2008 09:22
فروغ جان، طبق فرمایش خودتون و البته با کمال افتخار لینک کردم کتابخانتون رو، هر چند برای من میسر نیست که تمام کتابهای فارسی زبانی که جدید چاپ میشنود را سریع بخوانم. به هر حال که این وبلاگ ایده خوبی است
فروغ:
متشکرم و امیدوارم استفاده کنین
Posted by paris | September 28, 2008 1:59 AM
Posted on September 28, 2008 01:59
اوه يه دفعه پرت شدم اينجا! جالب اي
كاملن تحريك به خوندن اين مرگ بازي شدم! خدا كنه جالب باشه!
وقتي نيچه گريه كرد خوب بود، اما سبك ائورا براي من بديع بود. اسم اون يكي كتاب نويسنده اش جيه؟
Posted by ن | September 28, 2008 1:24 AM
Posted on September 28, 2008 01:24